مرتضى راوندى

421

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

نعش دهساله پسر در دست سرما ديده‌اى * وز سر شب تا سحر از بخت بد ناليده‌اى رفت دزدى خانهء يك مملكت دزديده‌اى * شد ز راه بام بالا با تن لرزيده‌اى اوفتاد از بام و شد نعش ز هم پاشيده‌اى * كيست جز تو قاتل اين لا علاج ؟ احتياج ، اى احتياج ! * بيبضاعت دخترى ، علامهء عهد جديد داشت بر وصل جوان سرو بالايى اميد * ليك چون بيچاره زر در كيسه‌اش بد ناپديد عاقبت هيزمفروش پير سر تا پا پليد * كز زغال و كُنده دايم دم زدى وز چوب بيد از ميان دكه كيسه كيسه زر بيرون كشيد * مادرش را ديد و دختر را به زور زرخريد وز تو شد اين نامناسب ازدواج * احتياج ، اى احتياج ! مردكى پير و پليد و احمق و معلول و لنگ * هيچ نافهميده و ناموخته غير از جفنگ روى تختى با زنى زيبا و در قصرى قشنگ * آرميده چون كه دارد سنگ زرد رنگ‌رنگ من جوان شاعر معروف از چين تا فرنگ * دائما بايد ميان كوچه‌هاى پست و تنگ صبح بگذارم قدم تا شام بردارم شِلَنگ * چون ندارم سنگ سكه نيست باد اين سكه سنگ مرده باد آن‌كس كه داد آن را رواج ! * احتياج ، اى احتياج ! نه عشقى و نه عارف ، دموكرات پابرجايى نبودند و هيچ‌يك از آنان دورنماى روشنى از سياستهاى دنيا در مدنظر نداشتند . هردو گوينده ، به اهميّت قاطع و بىچون و چراى « فرد » مؤمن بودند و انقلابخواهى آنان غالبا بىبرنامه و هدف بود و جنبهء كوفتن و ريختن